تجربه‌ای تلخ و واقعی از اولین روز کلاس زبان پرتغالی

دیشب رفتم اولین جلسه کلاس زبان پرتغالی. کلاس خوبی بود، ولی چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود، تنوع ملیتی توی کلاس بود: مراکشی، آمریکایی، کره‌ای، آرژانتینی، روسی، فرانسوی، هندی، پاکستانی و.... خلاصه یک جمع بین‌المللی واقعی.

کلاس از همون اول با زبان پرتغالی شروع شد. بعضی‌ها کمی بلد بودن، منم یک لحظه فکر کردم شاید اشتباهی اومدم سطح بالاتر! ولی وقتی یکی از بچه‌های پاکستانی گفت «ما اصلاً نمی‌فهمیم، لطفاً انگلیسی صحبت کنید»، خیالم راحت شد که کلاس همون سطح مقدماتی بود!

جلسه با معرفی خودمون شروع شد. هر کسی اسمش رو گفت، اهل کجا بود، و بعد استاد برای گرم‌تر شدن فضا، از بچه‌ها درباره کشورهاشون سؤال می‌پرسید. مثلاً: کره رو به چی می‌شناسید؟
— تکنولوژی.
— آرژانتین؟
— فوتبال، تانگو.
— آمریکا؟
— هالیوود، فست‌فود، و یکی از آمریکایی‌ها که چاق هم بود با شوخی گفت: آدم‌های چاق!

ولی وقتی رسید به من و پرسید: «ایران رو به چی می‌شناسید؟»... هیچ‌کس چیزی نگفت. سکوت.
حدود سی ثانیه سکوت. همه فقط همدیگه رو نگاه می‌کردن.

راستش اون لحظه خیلی درد داشت.
نهایتاً خود استاد با مکث گفت: «ایران معروفه به هنر، نقاشی، جاهای تاریخی، و یه کشور زیبا و دیدنیه...»

اما تو ذهن من فقط یه چیز می‌چرخید:
چرا هیچ‌کس در مورد ایران چیزی نگفت ؟
نکنه می‌شناسن ولی نمی‌خوان چیزی بگن؟

ما همیشه فکر می‌کنیم چون کشورمون تاریخیه، همه دنیا باید ایران رو بشناسن و تحسین کنن. ولی واقعیت تلخه: خیلی از مردم حتی نمی‌دونن ایران کجاست.

یادمه یک بار در اداره‌ای در پرتغال، طرف ازم پرسید اهل کجایی؟

گفتم: ایران.
چند لحظه مکث کرد و پرسید: ایران شمالی یا جنوبی؟
منم با خنده گفتم: نه عزیز، ایران نه ایرلند! خاورمیانه‌.

--

مشکل ما این است که پشت دیوار افتخار به «تاریخ ۲۵۰۰ ساله» قایم شدیم.
فکر می‌کنیم چون کوروش و تخت جمشید و حافظ داریم، جهان خودش موظفه ما رو بشناسه.

اما اون تاریخ، تاریخ بوده. گذشته. تموم شده.
الان زمانیه که باید تجربه خوب بسازیم، رفتار درست با توریست داشته باشیم. برندینگ با شعار شکل نمی‌گیرد، با خاطره و تجربه شکل می‌گیرد.

همین امروز (جالبه دقیقاً روز جهانی گردشگریه) دارم به این فکر می‌کنم:
چی توی ایران هست که برند بسازه؟
چی باعث می‌شه یک توریست، ایران رو با دلش بشناسه، نه فقط با عکس‌های گوگل؟

راستش، هیچی.
نه زیرساخت، نه امنیت ذهنی، نه برنامه‌ریزی، نه رفتار حرفه‌ای با توریست.
و این درد داره. چون ما می‌تونستیم، اما نمی‌خوایم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مروری بر کتاب «هنر رقصیدن با استراتژی»: بازتعریف مدیریت استراتژیک در دنیای پیچیده

مروری بر کتاب «پادشکننده»: در ستایش بی‌نظمی و رشد در آشوب

مروری بر کتاب «تقلا» نوشته مارتی نیومایر: راهنمایی برای استراتژی چابک در کسب‌وکار