آدمها و لحظهها
دیروز برای گرفتن یک نامه اداری از مدرسه پسرم، به مدرسهای رفتم که در واقع «مدرسه مادر» منطقه است. اینجا سیستم آموزشی به این صورت کار میکند که هر منطقه یک مدرسه مرکزی دارد که چندین مدرسه کوچکتر را زیر نظر خود مدیریت میکند. دانشآموز ممکن است در یکی از مدارس زیرمجموعه درس بخواند، اما برای کارهای اداری مانند گرفتن نامه اشتغال به تحصیل، درخواست حملونقل عمومی یا دریافت کتاب، باید حتماً به همان مدرسه مادر مراجعه کرد.
مدرسه پسرم در محله دیگری قرار دارد، اما برای این کار اداری ناچار بودم به مدرسه اصلی بروم. وقتی رسیدم، دو خانم جلوتر از من بودند. آنها روی صندلیهای انتظار نشستند و کارکنان مدرسه مشغول انجام کارهایشان شدند. من هم منتظر ماندم.
در همین حین، چشمم به دری در سمت چپ افتاد. چند برگه روی آن چسبانده شده بود. دقیقتر که نگاه کردم؛ روی کاغذها " دفتر مدرسه " به زبانهایی نوشته شده بود که دانشآموزانشان در مدارس زیرمجموعه این مدرسه مشغول تحصیل هستند. زبانهایی، شامل ملیتهای مختلف بود: از روسی و اوکراینی گرفته تا مراکشی، هندی، چینی و حتی ایرانی.
برایم جالب بود که این برگهها با دقت و وضوح روی در نصب شده بود. به نظر میرسید هدفشان این است که هنگام مراجعه خانوادهها، کمتر سردرگم شوند.
بیست دقیقه گذشت تا نوبتم رسید. در این مدت، چند بار نگاهم به برگهها برگشت. حس عجیبی بود؛ در کشوری دیگر، در ساختمانی اداری، جایی که زبان رسمیاش پرتغالی است، ناگهان نوشتهای به فارسی دیدم: «دفتر مدرسه». کوچک و ساده، اما برای من پرمعنا.
شاید چون یادم افتاد که در کشور خودمان، حتی پیدا کردن چنین تابلویی گاهی دشوار است. بارها پیش آمده که در یک ساختمان اداری، ساعتها دنبال اتاق یا مسئول مربوطه گشتهام، از این اتاق به آن اتاق فرستاده شدهام، و آخر سر هم با سردرگمی از ساختمان بیرون آمدهام.
اینجا اما، هرچند من غریبهام، نشانهها و راهنماییها دقیق و روشن هستند. این نوشتهها شاید برای دیگران معمولی باشد، اما برای من نوعی اطمینان خاطر به همراه داشت. اینکه در یک کشور دیگر، جایی برای زبان و هویت من — اگر به سادگی یک برگه روی در باشد — در نظر گرفتهاند، حس دلگرمکنندهای بود.
وقتی کار دو خانم تمام شد، یکی از کارکنان که مرا میشناخت (به خاطر مراجعات قبلی برای ثبتنام و کارهای دیگر) جلو آمد و نامههایم را تحویلم داد. کارم سریع و بیدردسر انجام شد. از ساختمان بیرون آمدم، اما تصویر آن برگه فارسی هنوز در ذهنم مانده بود. گاهی یک جزئیات کوچک، میتواند تمام یک روز را برایت گرم و روشن کند.

نظرات
ارسال یک نظر